های و هوی برف ...

دوشنبه چهارم دی 1391

گردی نشسته بود , بر افسانه گوی برف

بر قله های کوه چروکیده موی برف

مادر بزرگ , سنگ صبور کسی که داشت_

از روی صندلی به دلش آرزوی برف

یک آرزوی ساده ی نم دار یخ زده

بازی و چتر و چکمه , قدم های روی برف

مادر بزرگ گفت پسر جان صبور باش

بغض تو گیر کرده درون گلوی برف

Z  Z  Z

امسال چند مرتبه برف آمد و نشست

تا رو به روی بام و پسر رو به روی برف

مادر بزرگ صندلی چرخ دار را

نزدیک شیشه برد و دری را به سوی برف ...

از روی صندلی پسرک سوز برف را

میدید و سرخ بینیش از باد بوی برف

آرام پلک زد - که زبانش نگاه بود-

«شکرت خدا نریخت زمین آبروی برف »

فصلی گذشت و اشک شدند ابر های او

فرصت رسیده بود به باران هووی برف

اما هنوز برق رضایت به چشم داشت

ما مرغ مانده ایم , سفر کرد قوی برف ...


ر. ب . پنهان

 

با تیشه ی غزل

جمعه بیست و چهارم آذر 1391

مثل آن اشک که از چشم تو افتاد شدم

آخر از بند تو ای عشق کی آزاد شدم ؟

 

چشم ها گود و ببین رنگ به رخسارم نیست

کی به آغوش پر از مهر تو معتاد شدم ؟

 

"کاش" بودم که دگر حسرت "ای کاش" شدم

" آه" بودم که به اجبار تو "فریاد" شدم

 

موج راکد شده ام در پی ساحل دیدن

منصرف گشتم و سرخورده ازین باد شدم 

 

می خورم بر سر هر سنگ چه لذت بخش است

 با غزل در دل او  تیشه ی فرهاد شدم

 

کلبه ام خالی و متروک دلم بغضم سنگ

مَردِ در آینه ام مُرد , ولی شاد شدم

 

ر . ب . پنهان

 

 

بی برگشت

چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391

من خود رهایت کرده ام شاید کسی دیگر ...

از شانه هایت بغض را باید کسی دیگر ...


ادراک من قدر نفس های تو را فهمید

اما نفس های مرا شاید کسی دیگر ...


بازنده ی بازی , به زور گریه می خندم

چشمان من , دیگر نمی آید کسی دیگر ...


افسانه ی رؤیاییت بودم چه غم داری ؟

این ذهن خلاق تو می زاید کسی دیگر


خود شاعرم دیدم به چشم از پشت آن دیوان

چشم غزل وار تو می پاید کسی دیگر ...


ر.ب.پنهان

نکاتی هم در ادامه مطلب


ادامه مطلب
 

آری ! هزار روز ز خود دور بوده ام  , اما دوباره این غم سرکش شروع شد . 

این همه وقفه _شاید قریب به سه سال_ هیچ سودی به غیر از پخته تر شدن شعر های این حقیر اسیر قلم نداشت و جز تخم هجران دوستان در دل من نکاشت . امروز  دست به قلم بردنم را مدیون گوش هایی هستم که همیشه پذیرای شنیدن اراجیف به اصطلاح شعر من بوده اند .

تصمیم آن است که دست کم هفته ای یک شعر را در ایجای تنگ بگنجانم . در این زمین متروک بذر شعر را با آب چشم غنچه ای کنم . 

همیشه کلبه احزان شعر متروک است /  حباب قصه ی دوری و عشق ما پوک است .


امید است اگر عمری بماند پنهان , پنهان نشود به یاری خدا دفتری تازه شعر بگوییم .

یا حق !


نویسنده : ر . ب . پنهان

 

گالری عکس بازیگران سینما

کتابخانه الکترونیکی

قالب وبلاگ

گرافیک کامپیوتری opengl